قلم من در حیطه ی نثر فارسی
قلم گفتا که من شاه جهانم/ قلم زن را به دولت میرسانم
نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ توسط غلامعلی(امیر )صالحی

مادر

مهرتو بهترین الگوی عشق

عشق پاک پیوسته به ذات بی زوال رب.

پرتو یادت امید دل ما

معصومیت چهره ی توزیباترین خلقت آفرینش خدا

آغوش گرمت بیشترین آرامش آدمی.

با قصه هایت انسان به زندگی دل خوش دارد.

توئی که ازعشق،امید،زیبائی ونیکی سخن بسرائی.

درود بر آن که تو را به انسان بخشید.

نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ توسط غلامعلی(امیر )صالحی
 

دهه فجر مبارک  

نگارش در تاريخ پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ توسط غلامعلی(امیر )صالحی

              

تکیه کلام های غیر متعهدانه 

 

به این تکیه کلام ها توجه بفرمایید :  

به من چه ؟ ( در جایی که مسئولیت نوع دوستی در نظر گرفته نشود) 

حوصله داری                                                                                            

خوشت میاد ؟   =                     =                    =

شرمنده !        =                    =                      =

بی کاری ؟     =                    =                     =

بی خیال !       =                    =                    =

ولش کن .       =                    =                    =

و همچنین به این ضرب المثل ها توجه کنید.:

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو .

به شهر کورها که رسیدی دست بگذار رو چشمت .

نون را به نرخ روز بخور .

گفتن تکیه کلام ها خود نمایانگر بینش افراد هر شهر و دیار است  و هر  

چه بیشتر شنیده شود نشانگر اثرزیادتر آن است ، پس اگر آنها شنیده  

 شودوغیرمتعهدانه باشد وگوینده سرزنش نشود و برعکس آن تکیه    

کلام  ها بوسیله دیگران تکرار شود یک خظر فرهنگی و در نهایت لطمه  

آن متوجه خود افراد آن جامعه می شود. بنابراین خوب است نسبت به این  

موضوع سهل انگارنباشیم وسعی ما براین باشد که روزی همه این کلام  

های غیرمتعهدانه از جامعه رخت بربندد و سخن پیامبر اعظم(ص) که  

فرمود : « کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته » را بیاد آوریم و آیه  

شریفه: « ان الله مع الجماعة » را مد نظر داشته باشیم و بخوانیم چون  

زیبا سرود شیخ اجل سعدی شیرین سخن که سخنش بر سر در  

سازمان بین الملل می درخشد:  

     بنی آدم  اعضای  یک پیکرند             که در آفرینش ز یک گوهرند...

     توکز محنت دیگران بی غمی           نشاید  که  نامت  نهند  آدمی 

نگارش در تاريخ یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ توسط غلامعلی(امیر )صالحی
 

میلاد با سعادت پیامبراکرم(ص) و امام   

      جعفر صادق(ع) مبارک باد.               

 

نگارش در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ توسط غلامعلی(امیر )صالحی
================

    ایام سوگواری حضرت امام حسین(ع)

         و یاران با وفایش تسلیت باد.

 ===============

                                         بیژن در شاهنامه (1)

در سال 92 عنوان « بیژن در شاهنامه » را تا3 آبدیت نوشتم و اکنون مجدد آنها را   می نویسم که آبدیت های پایان این مطلب را بدنبالش بیان نمایم و برای کسانی که مطالب اولیه را نخوانده اند هم قابل استفاده باشد انشاالله. مقدمه: نام بیژن بی اختیار منیژه را به دنبال می آورد و می توان گفت کسانی که اهل مطالعه هستند ، همه داستان بیژن و منیژه را خوانده اند و بارها آنرا بازگو کرده اند ولی آنچه برای من در این رابطه مهم بود این بود که بدانم بیژن غیر از سرگذشتش با منیژه چه داستانهای دیگری در شاهنامه دارد ، تا اینکه خوشبختانه کتابی بدستم رسید که به این مهم پرداخته بود. این کتاب «بیژن نامه» از مرحوم دکتر ایرج وامقی انتشارات سوره(حوزه هنری) بود. بدون از دست دادن وقت دست به کار شدم. ابتدا داستان بیژن و منیژه را که در مخیله داشتم ، بازنویسی کردم و برای گنجاندن اشعار در جاهای مناسب داستان از شاهنامه مرحوم محمدعلی فروغی استفاده نمودم و سپس آن کتاب را مطالعه نموده با ایجاز و زبان قلم خود این مقاله را نوشتم. ما می دانیم که هرکدام از نامهای اسطوره ای شاهنامه فردوسی یادآورنده سرگذشت ویژه است ، مانند رستم و سهراب که سوگنامه را ، رستم و اسفندیار که درس شهامت ونپذیرفتن ننگ حتی بقیمت جان را ، رستم و اشکبوس شجاعت در جنگ و مهارت در تیراندازی را و بیژن و منیژه عشق ، جوانی و جوانمردی را به یاد هر ایرانی می آورد. بیژن کیست؟ آنطورکه درشاهنامه آمده است پدر بیژن گیو، پهلوان مشهورایرانی، دلاور سرزنده بی باک،پاسدارشرف وحیثیت ایران است. و پدربزرگ پدری بیژن گودرزپهلوان خردمندی است که احترام خاصی بین ایرانیان و بزرگان ایران دارد و همیشه با صبر و با حوصله بوده است. مادر بیژن گشسب دختر رستم است. وپدربزرگ مادری اش رستم مشهورترین پهلوان نامی ایران بوده است. بیژن یک پهلوان جوان ایرانی که دارای همه ی ویژگیهای پسندیده است؛ یعنی فردوسی نیک اندیش تصویرهایی از بیژن در شاهنامه ساخته و پرداخته است که هر ایرانی بادیدن این تصویرها به وجد می آید ، ذوق می کند و افتخار می ورزد و دوست دارد جوانان ایران همه مانند او باشند.فردوسی بویژه می خواسته او همیشه جوان باشد. پیام دهنده عشق باشد تا افتخارآفرین باشد و از کژی و سستی دور بماند. به همین دلیل ویژگیهایی دارد که تنها در وصف بیژن گفته است نه هیچکس دیگر. در صف آرایی آغاز جنگها در قدیم رسم براین بوده است که هرپهلوانی با درفش مخصوص به خود که بدست می گرفته ، درهنگامی که سوار بر اسب است و با علامتی که روی درفش بوده ، شناخته می شده است. علامت درفش رستم اژدها، علامت توس پهلوان پیل و... و علامت درفش بیژن پیکر دخترکی جوان بود که هرکدام دلاوری در جنگ ، ایثار ، جوانمردی و افتخاراتی را از هرکدام از این پهلوانان تداعی می کند.

داستان بیژن و منیژه:  فردوسی در مقدمه داستان می نویسد: یکی از شبهای بسیار تاریک که«سپهرراتوگفتی  به قیراندراندود چهر» خوابم نمی برد اما یار مهربانی در خانه داشتم. بدو گفتم شمعی آور ، چنگی و جامی چند آغاز کن. آن مهربان یار آغاز کرد وسپس گفت: داستانی از باستان می دانم ، اگر قول دهی به نطم آوری ، بازگو می کنم. گفتم بگو باشد که طبعم روان شود و آن را به شعر گویم. فردوسی داستان را اینگونه شروع می کند: کیخسرو بعد از انتقام گرفتن خون پدرش سیاوش وبدست آوردن توران بشکرانه اینکه آب وفا روی خسرونشست ، جشنی فراهم کرد که در آن بزرگان و پهلوانان ایران چون فریبرز پسر کاووس ، گستهم ، گودرز ، کشواد ، فرهاد، گیو، نوذرتوس، بیژن، شاهپور، گرگین میلاد و ...شرکت داشتندو

 

              پریچهرگان پیش خسرو به پای     سر زلفشان بر سمن مشکسای

در این هنگام پرده دار سراسیمه وارد شد و از خسرو اجازه خواست که آرمانیان(ارمنیان) ساکن در مرز ایران و توران اصرار بر دادخواهی و اذن ورود دارند. خسرو اجازه داد وارد شوند. هنگامی که وارد شدند ، با ناله و زاری به عرض رساندند: گرازها محصولات زراعت ما راازبین می برندودر حقیقت زندگی ما را متلاشی نموده اند ، ازشما می خواهیم بفریادمان برسید. کیخسرو فرمان داد سفره ای زیبا بیاراستند و در آن گوهرهای گوناگون و رنگارنگ ریختند. سپس فرمان داد ده اسب زرین لگام آوردند و داغ بر آنها زدند و بعد از آن روکرد به پهلوانان و گفت: چه کسی در این انجمن آمادگی خود را برای رفع این مشکل اعلام می دارد که این انعام ها از آن او باشد؟ با وجود آن همه پهلوانان که جمع بودند ، جز بیژن که خود را برای این کار معرفی کرد ، هیچکس اعلام آمادگی نکرد. گیو پدر بیژن که تنها همین یک پسر را داشت نیز ناظر بود. هنگامی که بیژن داوطلب شد دل نگران گردید. از او خواست از رفتن صرف نظر کند ولی بیژن گفت: پدر نگران نباش اگرچه سن من کم است ، به اندازه پیرها هوشیار و دانا هستم و از همه نظر مراقب خودم هستم.

 

                تو این گفت ها از من اندر پذیر     جوانم به کردار و در رای پیر

 

               سر خوک  را  بگسلانم  ز  تن     منم   بیژن   گیو  لشکر  شکن

خسرو فرمان داد گرگین میلاد بهمراه پهلوان جوان باشد تا بیژن هرجا این راه را ندانست ، راه را نشانش دهد. بیژن و گرگین براه افتادند و بیژن هرجا آهو ، گوزن و گورخر می دید شکار می کرد تا رسیدند به آن بیشه مورد نظر در مرز ایران و توران. گرازان دندان دراز بسیار دیدند که غرنده بودند و خطرناک و بیژن به آنها حمله می کرد و آنها را از بین می برد. یک شب آتش روشن کردند و گورخری را کباب نمودند. بعد از خوردن کباب گرگین را خواب فراگرفت. بیژن گفت حالا چه وقت خواب است اما با او همراهی نکرد و خوابید. بیژن به تنهائی به نگهبانی ایستاد و گرازها را از بین برد. یکبار نیز به گرگین گفت من به گرازها حمله میکنم تو اینجا بایست هنگامی که ازاینجا عبورکردند ، به آنها حمله کن باز هم تمرد کرد و گفت: شاه بمن دستور داده راه را نشانت دهم ، نه اینکه کار دیگری انجام دهم.

 

                به بیژن چنین گفت  گرگین گو     که پیمان نه این بود با شاه نو

 

                توبرداشتی گوهر و سیم و زر     توبستی مراین رزمگه را کمر

بیژن بدون همکاری گرگین گرازها را شکار کرد و دندانهای عاجی دراز آنها را فراهم آورد برای بردن به نزد شاه تا نشانه ای باشد از تعداد گرازهای شکار شده. این عاجها آنقدر زیاد بود که گاومیش بسختی آنهارا می کشید.

 

             به گردون برافکند هریک چو کوه     شده گاومیش از کشیدن ستوه

بعد از اتمام ماموریت و هنگام بازگشت به پایتخت گرگین بدش نمی آمد که دردسر و مشکلی برای بیژن درست کند به همین منظوربه بیژن گفت: پس این دشت ، باغ ، بستان و گلزار زیبائی است که منیژه دختر افراسیاب با ده ها دایه که بهمراه دارد به آنجا      می آیند وبه شادی می پردازند. برویم آنها را ببینیم و تو با منیژه آشنا خواهی شد. بیژن لباس زیبائی پوشید و به آنجا رفتند. وقتی آنها دیده شدند ، بیژن سوار بر اسب زیر درخت بیدی قرار گرفته بود.

 

منیژه ز خیمه یکی  بنگرید          برآن سروبن روی بیژن بدید

 

کلاه جهان پهلوان برسرش          فروزان  دیبای  رومی  برش

 

به پرده درون دخت پوشیده روی   بجوشیدمهرش برآن مهرجوی

 

فرستاد مر دایه را چون نوند        که رو زیر آن شاخ سرو بلند

 

بپرسش که چون آمدی ایدرا         که آوردت ایدون بدین جا درا

 

پری زاده ای  یا  سیاوخشیا          که دل را بمهرت همی بخشیا

 

پیام  منیژه  به  بیژن  بگفت       دورخساربیژن چوگل برشکفت

 

چنین گفت خودکامه بیژن بدوی   که من ای فرستاده ی خوبگوی

 

سیاوش  نیم  نز  پریزادگان         از  ایرانم  از  شهر  آزادگان

 

منم بیژن گیو ز ایران به جنگ     برزم  گراز آمدم   تیز  چنگ

بیژن به دایه گفت: من مدام خواب دختر افراسیاب را می بینم. اگر تو مرا نزدش ببری ، این لباس گرانقیمت و بسیار گوهر گرانبها را به تومی دهم. دایه این حرف را به منیژه رساند. خوشحال شد و او را به جایگاه خودشان دعوت کرد.

 

                سوی خیمه دخت افراسیاب              پیاده همی گام زد با شتاب

 

                به پرده درآمد چو سرو بلند          میانش به زرین کمر کرده بند

 

                منیژه  بیامد  گرفتش به بر              گشاد از میانش کمانی کمر

 

                بشستند پایش بمشک گلاب        گرفتند ازآن پس بخوردن شتاب

 

                زمشک وزعنبرچویاقوت زر           سرآپرده آراسته سر به سر

 

                سه روزوسه شب شادبوده بهم       گرفته براوخواب ومستی ستم

منیژه با همکاری دایه ها داروی بیهوشی در ظرف بیژن ریختند و او بیهوش شد ، سپس وی را به قصر منیژه انتقال دادند. وقتی بیژن بهوش آمد ، یزدان پاک را یاد کرد و بر گرگین لعنت فرستاد ولی منیژه به او دلداری داد و گفت خودم را سپر بلای تو می کنم اما دربان قصر را ترس فرا گرفت تا اینکه رفت و خبرآوردن بیژن رابه افراسیاب رساند. افراسیاب  گرسیوز را برای اطلاع از چگونگی ماجرا فرستاد.

 

                برو بر سواران هشیار سر             نگه دار مر کاخ را بام و در

 

               نگرتا که بینی به کاخ اندررا        ببند  و  کشانش  ببار  اندرا

گرسیوز برادر افراسیاب با سیصدسوار کاخ منیژه را محاصره کردند و با خشم و غضب وارد شدند. گرسیوز وقتی بیژن رابین زنان کاخ مشاهده کرد ، به بیژن پرخاش کرد و ناسزا گفت و اورا تهدید کرد. بیژن دست به خنجر خود برد و خود را کنار در رساند و گفت:

 

                به گیتی نبینم همی یار کس          جز ایزد مرا نیست فریاد رس

 

                که من بیژنم پور کشوادگان          سر   پهلوانان   و   آزادگان

 

               ندرد کسی پوست برمن مگر         همی سیری آید تنش را ز سر

بعد ازتهدید بیژن ، گرسیوز فهمید اگرجنگ را آغاز کند بسیار تلفات می دهد و این را صلاح کار خود ندید. به بیژن گفت بهتر است کارمان را با جنگ ادامه ندهیم ، تدبیری بیندیشیم تا این مشکل به آسانی به اتمام رسد. بیژن گفت من خود حاضرم دراین مورد با توهمکاری کنم ، بیا دست مرا ببند و مرا به کاخ افراسیاب ببر ، درآنجا سخن هائی خواهم گفت تا کار به آسانی بپایان رسد. گرسیوز هم اورابست و به کاخ برد اما گفت و شنود بیژن و افراسیاب بجای باریک کشید. افراسیاب به بیژن ناسزا می گفت و اورا تهدید می کرد. بیژن با عصبانیت به افراسیاب جواب داد: این رسم جوانمردی نیست با دست بسته اینطور با من برخورد کنی ، اگر راست می گوئی دست مرا بازکن و هزارسوارجنگی را آماده کن تا با من بجنگد ،اگرشکست خوردم تو درست میگوئی. دراین موقع افراسیاب عصبانی شدودستورداد به همین شکل بسته شده اورا بجلو درب کاخ بیاویزند تا بمیرد و عبرتی شود برای دیگر ایرانیان. در این موقع بود که بیژن گفت:

 

                همی گفت اگر بر سرم کردگار    نبشت مردن من به بد روزگار

 

                ز داور ز کشتن  نترسم  همی       ز گردان ایران  بتفسم  همی

 

                دریغا که  شادان شود  دشمنم        بر آید همی  کام دل  بر  تنم

 

                گر ایزد  به من  بر ببخشایدا        تن    رزم  جویم    نترسایدا

 

                ببخشد   جهان آفرین   بر تنم       شود زاروپرخون دل روشنم؟

 

                ( بتفسم = گرم می شوم - گداخته می شوم)

بعد ازاینکه بدستورافراسیاب بیژن دست وپابسته به دار آویزان شد. پیران ویسه مشاورافراسیاب وارد شد و بیژن را با آن حال دید.به نزد افراسیاب رفت و گفت کشتن بیژن به این صورت صلاح ما نیست و این کار هیچ چیز جز خشم رستم و پهلوانان ایران رابدنبال ندارد وبرای این کار تاوان سنگینی راباید پس دهیم. افراسیاب پذیرفت و به برادرش گرسیوز فرمان داد: به کاخ منیژه برو ، تاج و زر و زیورها رااز او بگیر و با لباس ساده او را به در این کاخ بیاور و سپس بیژن را از دار پایین بیاور و اورا کشان کشان تا چاهی ببر و او را در آن چاه بینداز و روی آن چاه را با سنگی بپوشان و بعد منیژه را نیز کنارچاه ببر. آن دو را بحال خود بگذارید تا هردو بمیرند. گرسیوزعموی منیژه طبق دستور ، نخست بیژن را به چاه انداخت ومنیژه را ازکاخ بیرون نهاد اما تصویری که فردوسی دراینجای داستان آورده ، زیبائی خاص خود را دارد.:

 

             منیژه  بیامد   بیک   چادرا               برهنه   دوپای   و   گشاده  سرا

 

             کشیدن دوان تابدان چاهسار           دودیده پرازخون و رخ چون بهار

 

      بدوگفت اینک توراخان ومان         زواری برین بسته تا جاودان(زواری=پرستار)

 

             چوگرسیوزازچاه اوبازگشت                   منیژه  ابا  درد  انباز  گشت

 

             به درددل اندرمنیژه بماند                      زدلبردورخ قطره خون فشاند

 

             غریوان همی گشت برگرد دشت   چویک روز و یک شب برو برگذشت

 

             بیامدخروشان به نزدیک چاه                 یکی دست را اندرو کرده راه

 

             چوازکوه خورشیدسربرزدی         منیژه زهردرهمی نان چدی(چاره ،علاج)

 

                 همی گرد کردی بروز دراز                به سوراخ چاه آوریدی فراز

 

             به بیژن سپردی و بگریستی               بدین شوربختی همی زیستی

 

             شب و روز با ناله و آه بود                همیشه  نگهبان آن  چاه بود

هنگامی که بیژن را اسیرکردند، گرگین فرارکرد و از دور مراقب اوضاع بود و چشم براه ماند. اما بیژن نیامد. دراین حال بود که به خودآمد و فهمید چه اشتباه بزرگی کرده است، چون نمی دانست بدون بیژن چگونه به ایران بازگردد و به ایران که رسید چه بگوید؟ ساعتها مبهوت و دل نگران بود، به دور خود می چرخید و خود راتانزدیکی جایی که بیژن اسیر شده بود رساند. مشاهده کرد اسب بیژن افسارکسیخته و بی هدف  می چرخد. خودرا به آن نزدیک کرد وافسارش رابدست گرفت وپس از فکرکردن بسیار بطرف ایران رهسپارشد.ایرانیان دیدند گرگین آمد ولی اسب بیژن بدون صاحب همراه گرگین است. بسیارنگران شدند واین خبر به گوش گیوپدربیژن رسید. سراسیمه خودرابه گرگین رساند و وقتی صحنه را مشاهده کرد،به سروصورت خودمی زد وگریه می کرد ودرخاک می غلتید. پس ازاینکه آرام گرفت،ازگرگین پرسید بیژن کجاست؟گرگین گفت بعدازاینکه گرازهاراازبین بردیم، شادمان و خوشحال بودیم. درراه برگشت گورخری راباشکل عجیب دیدیم.بیژن اراده کرد شکارش کند. بنابراین گورخر را دنبال کرد وتامسافت زیادی دورشدند که ناگهان گورخرباکمندی بیژن راگرفت ازاسب بزمین انداخت وکشان کشان اوراباخودبرد. گیوفهمید که بطورکامل دروغ می گوید. به گرگین خشم گرفت و گفت اگر به پسرم آسیبی رسیده باشد تورازنده نخواهم گذاشت ولی به او آسیبی نرساند واورابسته به نزد کیخسروبرد. کیخسرودرابتدا ازاین خبربسیارناراحت شد.سپس گیورادلداری داد وگفت فرمان می دهم جام جهان نما را بیاورندتاجای بیژن راباآن پیداکنم. گیوخوشحال شد وبسیارتشکرکرد.

 

            بخواهم من آن جام گیتی نمای          شوم پیش یزدان بباشم به پای

 

            کجا  هفت  کشور  بدو  اندرا          ببینم  بر  او  بام  هر  کشورا

 

            بگویم توراهرکجا بیژن است          بجام اندرون این مرا روشن است

 

            چوبشنید گیواین سخن شادشد          ز  تیمار  فرزندش  آزاد  شد

دل کیخسرو به حال گیو سوخت. دستورداد جام جهان نما راآوردند. لباس مخصوص عبادت پوشید ،به درگاه خداوند ضجه و زاری کرد و از جهان آفرین  کمک و یاری خواست.

 

            خروشید  پیش  جهان آفرین             به رخشنده بر، چندکرد آفرین

 

            زفریادرس زود فریاد خواست          وز اهریمن بدکنش دادخواست

بایاری خداوند سرانجام کیخسرودرجام جهان نما بیژن رادرسرزمین گرگساران کشورتوران دیدکه در چاهی زندان است ودختری هم نگهبانی اورامی دهد واین خبرخوش رابه گیوداد و گفت: بجزرستم کسی راآن توان نیست که بتواندبیژن رانجات دهد. بی درنگ نامه ی مرادر سرزمین نیم روز بدست رستم برسان. درنامه ای که کیخسرو به رستم می نویسد وبدست گیو می دهد تا به اوبرساند، درآغازازرستم تعریف وتمجیدمی نماید، سپس ناراحتی همه ی ایرانیان راازاسارت بیژن یادآوری میکند ودرپایان می نویسدازنظرمالی ونیروی انسانی هراندازه بخواهی برای این منظوردراختیارت می گذارم، تونیزتااین نامه رادریافتی، بی درنگ باگیو به اینجابیا که هرچه زودتربیژن بادست تو ازبند رها شود.

 

            که ای پهلوان زاده ی پرهنر          ز گردان  کیهان  برآورد سر

 

            تویی از نیاکان  مرا  یادگار          همیشه  کمربسته ی  کارزار

 

            توراایزداین روزپیلان که داد        بروبازو و چنگ و فرخ نژاد

 

            همه اصفهان تا به همدان و ری    همه جامه چاکند و برخاک پی

 

            زمردان وازگنج وازخواسته       بیاریم   پیش    تو    آراسته

 

            چنان چون بیاید بسازی  توا         مگر بیژن  از بند گردد رها

گیونامه ی کیخسروراگرفت و به همراه سوارانی ره سیستان رادرپیش گرفت، همانندآهوانی چابک درکمترین زمان ممکن خودشان رابه زابل رساندند. ابتدا زال کسانی را می فرستد تا برایش خبری آورند این سواران که با این سرعت می آیند چه کسانی هستند؟ دوستند یادشمن؟ فرستادگان زال نزدیک می شوند، گیورامی بینند که غمگین است. آنهارابه نزد زال راهنمایی میکنند. زال ازشنیدن سرگذشت بیژن که باصطلاح نتیجه او(فرزند نوه) به حساب می آید، پریشان حال شد. گیوسراغ رستم راگرفت. زال گفت به شکار گور رفته است. گیو خواست بدنبال رستم به کوهستان برود ولی زال گفت واردخانه شو چیزی طول نمی کشد رستم خودش خواهدآمد. هنگامی که رستم آمد، گیو ورستم یعنی داماد وپدرزن یکدیگر را درآغوش گرفتند، سپس رستم ازسلامتی کیخسرو ویک یک پهلوانان جویاشد. وقتی ازبیژن پرسید گیوگریه کرد وگفت گرگین بدون بیژن ازتوران بازگشت وازاوهیچ خبری نداریم، رستم پریشان گشت وبرای مأموریت خودراآماده نمود وبه نزد کیخسرورفت . درضمن از کیخسروخواهش کردگرگین راببخشد ولی کیخسروآنقدرناراحت شده بودکه راضی نمی شد اما رستم اصرارکرد وخواهش فراوان نمودتاسرانجام کیخسروگرگین رابخشید.سپس کیخسرو به رستم گفت: چه چیزهایی برای مأموریت لازم داری؟ رستم گفت: ما می خواهیم درلباس بازرگانان وارد توران شویم، پس به تعداد افراد لباس بازرگانی ومتاع ازقبیل زیورآلات، لباس، فرش و کالاهای دیگربرای فروش احتیاج داریم. بدستورکیخسرو این کالاها را آماده وبریکصد شتر سوار نمودند و در اختیار رستم قرار دادند. رستم در آغاز سوارانی جنگجو جهت حوادث احتمالی درمرز مستقر کرد. سپس ملبس به لباس بازرگانی با تعدادی وارد شهر ختن شد. پس از آن رستم خودش با لباس مبدل به نزد پیران ویسه رفت وگفت: ما بازرگان ایرانی هستیم و برای فروش کالا به شهر ختن وارد شده ایم. ازشما می خواهیم به ما اجازه بدهید آنها را بفروش برسانیم. پیران هم اجازه داد. رستم در آغاز خانه ای گرفت، سپس کالاها را در معرض فروش قرار داد. خبر آمدن بازرگانان ایرانی در همه جا پیچیده شد. هنگامی که این خبر به گوش منیژه رسید، خود را به آنجا رساند و از رستم پرسید:

            چه آگاهی استت ز گردان شاه          ز گیو و زگودرز و ایران سپاه

 

            نیامد ز بیژن به ایران خبر           بیایش نخواهد بدن چاره گر

 

            نیابم ز درویشی خویش خواب          ز نالیدن او دوچشمم پر آب

 

            تو با فرهی گر به ایران شوی          بدان  کشور نامداران شوی

 

            به درگاه خسرو مگر گیو را            ببینی  و  یا  رستم نیو   را

 

             بگویی که بیژن به بند اندراست       وگردیر مانی شود کارپست

رستم در ذهن خود گفت شاید این دختر جاسوس است و می خواهد آنها را شناسایی کند. به همین دلیل با تندی جواب داد: چه می گویی دختر؟ ما افرادی صلح جو هستیم و با هیچ جنگی موافق نیستیم و به این چیزهایی که تو می گویی هم هیچ کاری نداریم. ما تاجریم و این حرفها هیچ ربطی به ما ندارد. دراین هنگام منیژه گریه کرد و گفت: ایرانیان نمی خواهند از ناراحتی بیچارگان خبری بشنوند. رستم این سخن را که شنید، دلش سوخت. دستور داد برای منیژه غذای خوشمزه آوردند و با مهربانی گفت: دخترم برای من تعریف کن مشکل تو چیست؟ منیژه هم همه چیز را که در باره بیژن         می دانست شرح داد. رستم غذاهای خوشمزه ازجمله مرغ بریان شده به منیژه داد تا برای بیژن ببرد. هنگامی که منیژه نزد بیژن آمد و ماجرا را تعریف کرد و غذارا به او داد، بیژن دید حلقه انگشتری که نام رستم روی آن نوشته شده، درشکم مرغ است. از خوشحالی مثل دیوانه ها می خندید و شادی می کرد. صدایش که از چاه بالا آمد، منیژه سر در چاه کرد و گفت:

 

            چگونه گشادی به خنده دولب          که شب روز بینی همی روز شب؟

 

            چه رازاست پیش آروبامن بگوی     مگر بخت نیکت نمود دست روی؟

بیژن گفت: نور امیدی را می بینم که از اینجا نجات یابم. منیژه گفت: آن چیست؟ بیژن گفت: زنها بطور معمول رازنگهدار نیستند. چگونه اعتماد کنم و بگویم؟ منیژه ناراحت شد وتمام زجرهایی را که بخاطر او تحمل کرده بود، یادآورشد. بیژن گفت: پس قسم بخور که به هیچکس این راز را نگویی. منیژه قسم خورد. سپس بیژن موضوع انگشتر را بیان کرد و بعد گفت: این تاجران ایرانی فقط آمده اند مرا نجات دهند و هیچ کار دیگری ندارند. تو زود خود را به آنها برسان. در ابتدا با این رمزی که به تو می گویم که به رستم بگویی، اطمینان او را بدست آور. سپس هرچه او گفت انجام بده. گفت: چه بگویم؟ بیژن گفت: به او بگو تو صاحب رخشی؟ و منتظر جواب بمان. منیژه رفت و همین پرسش را کرد. رستم فهمید این جمله بیژن است. جواب داد: بله من صاحب رخشم. بعد ازاین گفتگو رستم به منیژه گفت: تو نزد بیژن برو نیمه شب نزدیکی آن چاه آتشی برافروز بصورتی که ما از دور بتوانیم آن آتش را ببینیم. منیژه همین کار را انجام داد. درنیمه شب رستم وهفت نفر دیگر به آنجا رفتند. هرکدام ازآنها هرچه خواستند سنگ روی چاه را تکان دهند، نتوانستند. همه هفت نفر با هم زورآزمایی کردند، بازهم نشد. رستم گفت: کنار بروید و به تنهایی آن سنگ را برداشت و تا فاصله زیادی به دوردست پرتاب کرد و بیژن را با طناب از چاه بیرون کشیدند. بدن او بسیار لاغر و ضعیف شده بود ناخن ها و ریش هایش خیلی بلند شده بودند. آنها را کوتاه کردند. او را شستشو دادند و لباس نو پوشاندند و از آنجا دور شدند.

 

            تهمتن بفرمود شستن سرش           یکی جامه پوشید نو در برش

 

            ازآن پس چوگرگین بنزدیک اوی       بیامد  بمالید  بر خاک  روی

رستم پس از نجات بیژن گفت: حالا موقع آن است که یک گوشمالی جانانه به افراسیاب بدهیم. بیژن گفت: من هم همراه شما می آیم. گفتند : تو خیلی ضعیف شده ای، با ما نیا. بیژن گفت: اما این برای یک پهلوان ایرانی ننگ است که در چنین حمله ای نباشد، هرچند ضعیف شده باشد. سپس لباس رزم پوشید و با آنها همراه شد. به کاخ افراسیاب یورش بردند. رستم به افراسیاب گفت: ای مرد کودن، بخواب و در خوابی عمیق فرو رو

 

            ز دهلیز او رستم  آواز  کرد         که خواب خوشت بر تو ناخوش بواد

 

            بخفتی توبرگاه وبیژن به چاه         مگر  باده   دیدی  ز آهن   به   راه

 

            منم  رستم  زابلی  پور زال          نه   هنگام   خوابست  و  گاه   نهال

 

            شکستم در و بند و زندان تو         که   سنگ  گران   بد   نگهبان   تو

 

            رها شد سر وپای بیژن زبند         به   داماد   بر  کس   نسازد   گزند

 

            تورارزم وکین سیاوخش بس        درین  دشت  گرد   پی  رخش   بس

 

            که برجان بیژن بکردی شتاب       دلت  خیره  بینم همی سر به  خواب

افراسیاب از خواب برخاست و تمام نگهبانانش را صدا کرد، اما هیچکدامشان از دست رستم زنده نمانده بودند که جواب دهند. افراسیاب به ناچار در تاریکی فرار کرد و به تدارک لشکری پرداخت که ایرانیان را از بین ببرد. رستم هم این موضوع را پیش بینی کرده بود. نیروهایی را که آماده نگه داشته بود، فرا خواند، با لشکریان افراسیاب جنگید و آنها را شکست داد اما افراسیاب جان خود را نجات داد و فرار کرد. رستم با غنیمت فراوان همراه بیژن و منیژه به ایران بازگشت. در این داستان نکته های ارزشمند، فراوان نهفته است که مجال گفتن همه ی آنها نیست، اما بد نیست به یکی دوتا از آنها اشاره شود. یکی اینکه رستم با آنهمه دلاوری و بی باکی و با آنهمه قدرت و نفوذی که در دستگاه حاکمه وقت دارد وقتی به نوه اش خیانت می شود و جان نوه اش در خطر است و باعث و بانی را که خودی است ضعیف و نادم می بیند درصدد انتقام برنمی آید، بلکه با نهایت جوانمردی تلاش می کند او را ببخشند. دیگر اینکه خود بیژن بعد از این همه زجر و جان کندن بلافاصله تا نجات می یابد کسی که باعث این کار بسیار زشت شده به پایش می افتد و بخشش می خواهد بطور طبیعی کسی که مرگ را جلو چشمش دیده و باقی مانده درد را هنوز در بدن دارد نباید جز به انتقام به چیز دیگری فکر کند، اما با نهایت جوانمردی از کنار قضیه می گذرد و گرگین را می بخشد. دیگر اینکه دراین داستان توسط رستم چه زیبا آموزش داده می شود که اسرار نظامی چگونه حفظ شود که دشمن نتواند بدو دست یابد و چه زیبا بیژن با حفظ اسرار نظامی با رمز خود را نشان می دهد.در اینجا داستان بیژن و منیژه پایان می یابد.

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ توسط غلامعلی(امیر )صالحی

                                   حضور قلب در نماز  

نماز دارای مقدمات ، واجبات ، ارکان و مستحبات است. حضور قلب یکی از مقدمات نماز است مثل

وضو مثل غصبی نبودن لباس و مکان نمازگزار اماحضورقلب جایگاه مخصوص خود رادارد. یعنی خواندن

نماز با حضور قلب صفای مخصوص خود رادارد لذت مخصوص خود رادارد که خواندن نماز بدون حضور

قلب آن صفا و لذت را ندارد.                       

مراغرض زنمازآن بود که یکساعت          حدیث درد فراق تو با تو بگذارم                    

انسان در این دنیا وابستگی های بسیاری دارد که بعضی از آنها زودگذرو موقتی و بعضی هم مقداری

ماندنی تر است. دوستی های دوران کودکی ، جوانی ، پیری. تغیر مکانها  بسیاری  از دوستی ها را

کم رنگ یا بدست فراموشی می سپارد.وابستگی های خانوادگی دوامشان بیشتراست. محبت پدر ،

مادر ، برادر ، خواهر ، همسر و فرزند آرامش بیشتری بما میدهند زندگی را برای ما شیرین تر مییکنند

چون ما احساس می کنیم آنها هم ما را دوست دارند اماخیلی ها ازاین موضوع غافلند که کسی

هست که برای  ما حتی از اینها هم دوست داشتنی تر و عزیزتر است چون اوهمه ی اینها را بما داده

و او هم بیشتر از اینها ما را دوست دارد و تداوم دوستی اوهم تمام شدنی نیست. درحدیث قدسی

آمده است: لوعلم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا. ( اگر آنان که از درگاه من روی برتافتند

می دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم هرآینه از شوق جان می سپردند ).

حدیث قدسی یعنی :

کلام خداوند تبارک و تعالی که توسط پیامبرش فرموده است. اگربه معنی این حدیث فکر کنیم

می فهمیم بوی عشق میدهد ازیک محبتی فراتر از محبت های این دنیا حرف می زند. می فرماید :

آنهایی که ازدرگاه من برگشتند می دانستند چقدر دوستشان دارم یعنی مومنین راکه خیلی دوست

دارم و جای خود دارد حتی گناهکاران را هم دوست دارم که آنها در اثر غفلت و نادانی از این موضوع

بی خبرند ولی اگر درک کنند  از شوق و خوشحالی می میرند. یعنی عشق به خدا دوطرفه است.

چه خوش بی مهربونی از دوسر بی             که یکسر مهربونی درد سر بی

اگر  لیلی   دل  شوریده  ای  داشت              دل مجنون از او شوریده تر بی

گفتم که علاقه ومحبت ها دردنیا موقتی ، کم یا زیاد هستند ولی در علاقه ها و محبتهایی که در دنیا 

وجود  دارد  فقط  یکی از آنها موقتی نیست ، ازبین رفتنی هم نیست اما این  محبت ها  را  باید 

بوجود  آورد چون  محبت  باید دوطرفه باشد که یکطرفش که اوست که  وجود دارد اما طرف دیگرش 

باید بوجود آید تا معنی دار شود که بوسیله حضور قلب در نماز بوجود  می آید. حضور قلب با فراموش

نکردن این حقیقت و آگاه شدن به   این مسائل  بدست می آید. از تفکر به خلقت انسان ، از تعمق در

عالم  آفرینش ، از شگفتیهای عالم وجودکه حکایت ازبوجودآورنده دارد بدست می آید.

یا دلیل المتحیَرین

 در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز     چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

 پدر ، مادر ، همسر ، فرزند. تمام عزیزان ما ما را دوست دارند ما هم  آنها را  دوست داریم اما وقتی

مردند یا وقتی مردیم از یکدیگر جدا می شویم.هر اندازه هم به ما علاقه داشته باشند تا بالای قبرمان

بیشتر نمی آیند. یکروز ، یکماه ، یکسال گریه و بعد هم هر از گاهی یادی و آهی ودیگر گذشت زمان

و فراموشی. اما یک رابطه ، یک عشق ، یک دوستی ، یک  مهر و یک محبت است که هیچ عاملی

نمی تواند ما را از او جدا سازد. نه مرگ نه پیری نه شکست نه جدایی و نه هیچ چیز دیگر.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود          ز آنچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

حضورقلب یعنی واقف بودن بتمام این مسائل ومومن شدن به یگانه محبوبی که همه ی عشق ها و

علاقه ها نشانه ای از لطف اوست. حضور قلب یعنی بیدار شدن از خواب غفلت وابستگیهای موقت

دنیای فانی و توجه پیدا کردن به خداوند مهربان که محبت و مهربانیش  هزارها  مراتب  بیشتر از مهر

و محبت مادر و پدر است چه اینکه مادرها و پدرهای انسانها  یکی  از الطاف بیشمار اوست. لذت

مهر پدری و محبت مادری را ما حداکثر در چند دهه ی زندگی می چشیم درحالی که هزارها سال

آینده در پیش است  که  لذت  مهر خدایی را روحمان و در قیامت کبری روح و جسممان خواهد

چشید  که  در آن دورانها فقط خدا وجود دارد که حالا هم وجود وغیر ازاو هرکس دیگری را که حالا

داریم پایدار نیست و تنها اوست که فنا شدنی نیست.

الله لا اله الا الله هو الحی و القیوم....

 

 

 

 

 

نگارش در تاريخ شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ توسط غلامعلی(امیر )صالحی

ترتیب حروف ابجد:

برای اینکه رابطه شعر فارسی با حروف ابجد را بدانیم لازم است  

اول بدانیم حروف ابجد چیست. حروف ابجد همان بیست و هشت  

حرف عربی است که بجای اینکه بترتیب الفبایی آنها را نام ببریم 

 بترتیب دیگری که نامش ابجداست میخوانیمشان یعنی بجای اینکه  

بگوییم:الف – با – تا -... الی آخرمی خوانیم:الف – ب – ج – د  

– ه – و ... الی  آخر. برای اینکه زودتر حفظمان شود ترتیب  

این حروف ابجد را بصورت هشت کلمه بشرح زیرگفته اند: 

ابجد – هوز – حطی – کلمن – سعفص – قرشت – ثخذ – ضظغ

که وقتی جدا بنویسیم به این شکل در می آید:

الف =1 ب =2 ج =3 د =4 ه =5 و =6 ز =7 ح =8 ط =9 ی =10

ک =20 ل =30 م =40 ن =50 س =60 ع =70 ف =80 ص =90

ق =100 ر =200 ش =300 ت =400 ث =500 خ =600 ذ = 

700 ض =800 ظ =900 غ =1000

قدما برای هر کدام از این حروف یک عدد قائل بودند و برای هر  

کلمه نیزجمع آن حرفهایی که درکلمه است مثلاعلی=ع+ل+ی=70 

+30+10=110جالب اینکه وقتی حروف آن هشت کلمه را بترتیب 

 بنویسیم و بروش بالا شماره گذاری کنیم اولین حرف یک و آخرین 

 آن یکهزار می شود به این روش که از یک تا ده حرف همین شماره 

 یک تا ده را دارد یعنی الف=1ب=2 ...تا ی که حرف دهمی است  

می شود ده ازیازدهمین حرف ده تاده تا بیشتر می شود یعنی ک که  

یازدهمی است می شود بیست  ل که یازدهمی است می شود سی تا.... 

 ق که نوزدهمی است می شود  صد.ازحرف بیستم که ش است صدتا  

صدتا بیشتر می شود یعنی ش= 300 ت=400 ث=500 ....تا آخر  

که  غ  است می شود 1000وصال شیرازی درتوضیح بیت(بلبلی  

برگ گلی خوشرنگ درمنقارداشت) از حافظ با شعر چنین توضیح  

می دهد: 

... نیمه شب غواص گشتم در حروف ابجدی

                                تا بدانم آن صدف آیا چه در در بار داشت

      بلبلی برگ گلی شد ششصد و پنجاه و شش

                                با حسین وبا حسن هم باعلی معیار داشت....

یک سوال ممکن است پیش آید که اسمهایی مانند بیژن که دارای حرف

ژ است و در ابجد نیست شماره اشان چگونه محاسبه می شود؟ بایدعرض

کنم چهار حرف  گ – چ – پ – ژ در ابجد نیست همانطور که عربها

تلفظ می کنند در نظر می گیرند.

نگارش در تاريخ چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط غلامعلی(امیر )صالحی
 

دهه فجر مبارک  

نگارش در تاريخ دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ توسط غلامعلی(امیر )صالحی
 

 هفته وحدت مبارک باد.  

 

نگارش در تاريخ شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ توسط غلامعلی(امیر )صالحی
================ 

   ایام سوگواری شهادت حضرت اباعبدالله الحسین  

                     ویاران باوفایش تسلیت باد

 ================ 

اسلایدر

دانلود فیلم