قلم من در حیطه ی نثر فارسی
قلم گفتا که من شاه جهانم/ قلم زن را به دولت میرسانم
نگارش در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی
طنز(4): دکتری که یک روز اشقری شده بود!

دکتری می گفت:

غیرازمن که یک پزشک عمومی هستم امروزه همه ی مردم عادی هم میدانند که نخوردن آب به اندازه نیاز یا به بیان دیگر تشنگی های طولانی کلیه انسان را ضایع میکند یا ازبین می برد که ابتدا با درد شدید کلیه آغاز میشود. این موضوع را بارها در مریض های خودم مشاهده کرده ام و آنها را درمان نموده ام. همیشه از این ترس داشتم که مبادا روزی خودم هم به این درد مبتلا شوم ، که دراثراشتغال زیاد و اهمیت ندادن به استراحت مورد نیاز برای خودم ، متاسفانه درد کلیه هایم آغاز شد. یکروز برای اینکه به کارهایم برسم ازشهرمحل خدمتم صبح زود حرکت کردم که اول وقت چندتا کار اداری مربوط به اداره بیمه را انجام دهم. هنوز به شهر دیگرنرسیدم که درد کلیه آغازشد وبتدریج بیشتر میشد که تلفن همراهم بصدا درآمد. دوستم گفت: کجایی؟ گفتم: ازشدت درد دارم می میرم دردکلیه هایم شروع شده و خاموش کردم. برای صرفه جویی در وقت چندتا آمپول مسکن را از سامسونیت در آوردم و وارد دستشویی اداره بیمه شدم. غیرازخدمتگزارها هنوزکسی نیامده بود. وقتی ازدستشویی بیرون آمدم که آمپولها را درسطل بریزم خدمتگزاری مرا دید وشک کردمعتادی هستم که بخودتزریق نموده ام.گفت: اینها چیست؟ گفتم: من پزشکم درد کلیه داشتم بخودم مسکن تزریق نمودم باور نکرد وبا حالت تمسخرآمیز گفت:بله معلومه تودرست میگویی جون شکمت اشقری و با چهره درهم کشیده رویش را برگرداند و عبور کرد. بازهم درد داشتم. پیامک تلفن همراهم بصدا درآمد. خواندمش دوستم بشوخی نوشته بود مجلس ختمت کی است و کجاست؟ نمیدانستم بخندم یا بگریم. دیدم ادامه کار برایم امکان پذیرنیست با تلفن همراهم بیکی ازنزدیکانم زنگ زدم اوهم مرخصی گرفت وخودش را بمن رساند. خودرو خود را قفل کرد و باماشین من دوتایی به بیمارستان رفتیم. وارد شدم خودم را معرفی کردم و گفتم آمپول زده ام علاج نشده. مرفین برایم تجویزکردند. دردم ساکت نشد. بعد ازده دقیقه آرام  شدم همراه با نعشگی صددرصد یعنی با حالتی که چشمهایم بسختی باز میشد. ناگهان خدمتگزار اداره بیمه را دیدم که او هم به بیمارستان آمده و کاری داشت. وقتی خدمتگزار با این حال مرا دید ، دیدم که با نگاههای عاقل اندر سفیه مرا ورانداز کرد و با حالتی بسیار تمسخرآمیز گفت:چطوری آقای دکتر اشقری!!!

 

نگارش در تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی

   عید سعید فطر مبارک باد.  

 

نگارش در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی
==============

  ایام شهادت مولای متقیان علی(ع) تسلیت باد.

==============

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی

 میلاد امام حسن مجتبی(ع) مبارک باد.

 

 

نگارش در تاريخ شنبه هفتم تیر 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی
بیژن در شاهنامه(7)

                                                                        غلامعلی صالحی

زندگی بیژن با زندگی کیخسرو پادشاه عارف شاهنامه شروع می شود و با ناپدید شدن کیخسرو پایان می یابد چون کیخسرو پس از اینکه انتقام پدرش(سیاوش) را میگیرد یعنی افراسیاب را ازبین می برد تمام جهان زمان خودش را بدست می آورد. اما برای اینکه دیو غرور و خودبینی مانند کاووس و افراسیاب او را وسوسه نکند درآغاز توران را به تنها پسر بازمانده افراسیاب می سپارد و بعد روش تازه ای را در زندگی خود شروع می کند. کیخسرو تن خود را می شوید. درب را بر خود می بندد و به نماز می نشیند و به عبادت پروردگار می پردازد و تا یک هفته در را به روی کسی باز نمی کند. بعد از یک هفته بزرگان را دعوت می کند و به آنها می گوید آرزوئی در دلش هست که هنوز بدان دست نیافته و زمانی که دست یافت بدانها خواهد گفت. همگان بر او درود می گویند. در این روزها بود که گودرز گیو را به زابل می فرستد برای آمدن زال و رستم به پایتخت. ولی سخنان زال هم برای بازداشتن کیخسرو از دل بریدن دنیا کاری از پیش نمی برد. کیخسرو تا پنج هفته دیگر درب را بر روی خود بسته و به عبادت مشغول می شود. سرانجام شبی در خواب سروشی را می بیتد که می گوید:

          که  ای  شاه  نیک اختر بیک بخت       بسوده بسی یاره و تاج و تخت

          کنون  آنچه  جستی  همه  یافتی       اگر  زین  جهان  تیز  بشتافتی

          به   همسایه   داور    پاک   جای        بیابی  در ین  تیرگی  در مپای

کیخسرو تصمیم قطعی خود را می گیرد و بزرگان ایران جز پذیرفتن چاره ای نداشتند. او با لباس معمولی روی تخت نشسته و گودرز را وصی خود قرار می دهد و به هر پهلوانی هدیه ای می دهد که یک طوق و دو انگشتر به رسم یادبود به بیژن می دهد ، پس از سخنان لازم به همه نزدیکان و یاران ، به راه افتاده پهلوانان تا سر کوه با او می روند. کیخسرو دستور می دهد همه باز گردند. گودرز ، زال و رستم برمی گردند ولی گیو ، بیژن ، فریبرز و توس برنمی گردند. شب فرارسیده کنار چشمه سار می خوابند. صبح که بیدار می شوند ، از کیخسرو خبری نبود ، همه جا دنبالش می گردند و از او اثری نمی یابند. برف و بوران سراسر آنجا را گرفته ، آنقدر برف زیاد آمده بود که حتی نیزه پهلوانان هم پدیدار نبود. بعدها گودرز در سوک پسر و نوه اش گفت:

          دریغا  گوا  گیو  رویین  تنا          جهانجوی   شیر اوژنا   بیژنا

 

پ.ن: آخرین قسمت بیژن در شاهنامه

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی

  ولادت حضرت صاحب الزمان(عج) مبارک باد.

نگارش در تاريخ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی

  ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.  

 

نگارش در تاريخ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی

ولادت امام حسین و حضرت ابو الفضل و امام سجاد علیهم السلام مبارک باد 

 

نگارش در تاريخ جمعه نهم خرداد 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی

بیژن در شاهنامه(6)

                                                                                              (غلامعلی صالحی)

ادامه جنگ یازده رخ

گفتیم پیران ویسه مانند هر پهلوانی کشته شدن را بر ننگ تسلیم ترجیح می دهد اما از آنجایی که پیران بسیار سنجیده عمل می کرد، دوبرادرش لهاک و فرشیدورد را سفارش کرده بود: اگر من کشته شدم شما دونفر از جنگ جداشوید و خود را به توران رسانید.

            از این تخمه ویسگان کس نماند         همه کشته شد جز شما کس نماند

و ایرانیان نیز هدفشان این بود که کار را تمام و کمال به پایان برند و نگذارند اینها فرار کنند. هنگامی این دونفر با ده نفر دیگر از لشکر تورانیان جدا می شوند، نبردی سخت بین آنها پدید می آید. ده نفرهمراه برادران پیران وهشت ایرانی در این درگیری کشته می شوند. گزارش به گودرز رسید ولی برای جنگ با آنها کسی جز گستهم حاضر نشد که آنها را دنبال کند و با آنها بجنگد و این یک خطر بسیار جدی برای گستهم بود. بعد از رفتن گستهم بدنبال دشمنان زخم خورده خطرناک، بیژن از این ماجرا با خبر می شود و بیاد می آورد که دوست بسیار یکرنگ و خوبش، دوستی که از همه نظر با او همفکر و همراه بود، اینک در لحظاتی قرار گرفته است که خطر مرگ جداٌ او را تهدید می کند. بسیار برآشفته می شود و سراسیمه نزد گودرز یعنی پدربزرگش که هم فرمانده اش بود و هم پدرش، باصدای بلند اعتراض می کند و می گوید: هیچ می دانی اگر گستهم کشته شود، تمام شیرینی های پیروزی ایرانیان در کام هر ایرانی تلخ می گردد؟ لازم به یادآوری است که گودرز کسی است که حتی کیکاووس و یا رستم هم به خودشان اجازه نمی دادند با صدای بلند با او پرخاش کنند. شگفت تر اینکه گودرز از این پرخاش بیژن نه تنها آزرده نشد بلکه به خود می آید و می اندیشد چرا به فکر خودش نرسیده که این مشکل پیش نیاید؟ برای همین بود که ازدلاوران ایران درخواست داوطلبی کرد که به یاری گستهم بروند، هیچکس حاضرنشد، جز بیژن، ولی گودرز دلهره داشت نکند بیژن به دست دو برادر پیران کشته شود. گفت: بهتر است کس دیگر را بفرستم. در این هنگام بیژن ناراحت می شود و سخن های درشت می گوید ولی گودرز بازهم نمی رنجد و اجازه می دهد که بیژن برود.

            بدو گفت  گودرز بشتاب پیش          اگر نیستت مهر بر جان  خویش

            نیابی همی سیری از کارزار           کمر بند و ببسیج و سر بر مخار

            چو بشنید بیژن فرو برد سر           زمین  را  ببوسید  و آمد  به  در

بیژن برای یاری گستهم می شتابد ولی نگرانی گیو پدر بیژن باعث شد که گیو خود را به فرزندش برساند و از او بخواهد همراهش باشد. بیژن با سختی بسیار توانست پدر را راضی کند که برای ما ایرانیان ننگ است که سه نفر برای درافتادن با دو تورانی بروند. بنابراین خواهش می کنم اجازه دهی به تنهایی به یاری گستهم روم و سرانجام گیو به درگاه یزدان پاک برای فرزندش دعا می کند و بیژن رهسپار جایی می شود که بین برادران پیران و گستهم جنگ و درگیری شده است. زمانی که به آنجا می رسد، می بیند دو پهلوان تورانی به دست گستهم از پای درآمده اند اما خود گستهم بسیار زخمی شده است، بطوری که از حال رفته کنار چشمه ساری افتاده است اما تصویری که از دیدار این دو دوست جوان نشان داده شده است، آنچنان کم نظیر می باشد که فقط قلمی چون قلم فردوسی می تواند آنرا بنگارد، نه هرشاعری دیگر. این چنین می نویسد که بیژن به رزمگاه آنان رسید اسب بی سوار گستهم را دید که خون آلود و بدون صاحب روان است. افسار او را گرفت و به هر طرف  گشت و با صدای بلند گستهم را صدا زد. وقتی او را پیدا کرد، لباس خون آلود او را درآورد، سرش را روی سینه اش گذاشت.

            فرو جست بیژن ز شبرنگ زود          گرفتش به آغوش بر تنگ زود

            برون کرد  رومی قبا  از برش          برهنه شد از ترک خسته سرش

بیژن دید هنوز زنده است. دست به کار شد. دونفر از تورانیان که در حال فرار بودند را به اسارت گرفت که یکی از آنها جسدهای دو پهلوان تورانی را بیاورد و یکی دیگر هم گستهم زخمی را روی اسب بگذارد و بیاورد. هنگامی به لشکرگاه ایرانیان رسیدند کیخسرو نیز آنجا بود. گستهم با کمک پزشکان و با نیروی داروی ورجاوند کیخسرو که در مهره ای در بازوبند داشت گستهم بهبودی یافت و کیخسرو بیژن را ستود. اما سرانجام زندگی بیژن مثل زندگی او، با دیگر پهلوانان ایران بسیار تفاوت دارد، او به پیری نمی رسد و این دنیا را ترک می کند چون فردوسی مخصوصا می خواهد هنگامی نام منیژه شنیده می شود نام بیژن همراه نام منیژه همیشه جوان بیاد آید. زندگی بیژن با زندگی کیخسرو پادشاه عارف شاهنامه شروع می شود و با ناپدید شدن کیخسرو پایان می یابد...

 

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه ششم خرداد 1393 توسط غلامعلی(امیر )صالحی
 

عید مبعث مبارک باد

 

 

اسلایدر

دانلود فیلم